Friday, September 01, 2006

بنام خالق هستي، زندگي، مرگ
انتظار کشنده بود
آنگاه که مرگ
بی حوصله دستم را می کشید


من تمام جاده ها را
بی طاقت با چشمانم دویدم وگریستم

شاید
قاصدکی خبری

شاید
نسیمی عطری بوی


شاید شاید شاید


به زمین خوردم و برخواستم
با پای خسته
شکسته ی غرورم

گریستم همچون ابرکی بهاری
تمام خطوط درهم رودهارا


مرگ دستم را می کشیدو
من دور می شدم
از جادها

ولی انتظار
هنوز
نشسته بود
بر لب جاده
شاید
قاصدکی خبری
شاید
نسیمی عطری بوی
شاید شاید شاید



(به که گویم که من تنها ماندم)

شبهارا
که از چشمانت ستاره می بارید
گریستم


شبهارا
که از ماه رویت
نقشی می افتاد
در برکه بی حوصلگی ها ی من
آرام می شدم


باز
از انتظار
سخنها بود

بین من و این دیوار
با ان تن خشک و زبرش که
از رویش خزه
یا پیچش
پیچک خبری نبود


هر روز
حرف دیروز
تکرار گذشته


یادش بخیر
روزی از پنجره ی خورشید
نگاهت کردم
چشمانم پر اشک بود
و لبانم می سوخت


تنم از شرم
می لرزید
(همچون کودکی که سری یا شیشه ی شکسته در پیشگاه پدری اخمالود)


انتظار مرا سوزاند
و سوختم
از شرمی که ناگاه
خیال بوسیدن لبانت
در خوابم افتاد



انتظار همچنان
باقیست
حتی با انکه
مرگ دستانم را
باقدرت می فشارد
و در جاده ی بی کسی می کشد

نوشته : بی رنگ